<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>یازهرا(س)</title>
		<link>https://fareba20.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://fareba20.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>........</title>
			<link>https://fareba20.kowsarblog.ir/title-6574</link>
			<pubDate>01:57:00 +0430 شنبه، 1 خرداد 1395</pubDate>			<dc:creator>فريبا آگاه</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">229054@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مردی به پیامبر خدا ،حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت&lt;br /&gt;
ای پیامبر میخواهم ، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی .&lt;br /&gt;
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .&lt;br /&gt;
اما مرد اصرار کرد&lt;br /&gt;
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟&lt;br /&gt;
جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند.&lt;br /&gt;
سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت&lt;br /&gt;
روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم .&lt;br /&gt;
دومی گفت ،نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد،&lt;br /&gt;
آنگاه آن را میخوریم.&lt;br /&gt;
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید،&lt;br /&gt;
آنرا خواهم فروخت، و&lt;br /&gt;
فردا صبح زود آنرا فروخت&lt;br /&gt;
گربه امد و از دیگری پرسید&lt;br /&gt;
آیا خروس مرد؟ گفت نه،&lt;br /&gt;
صاحبش فروختش، اما،&lt;br /&gt;
گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.&lt;br /&gt;
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت.&lt;br /&gt;
گربه گرسنه آمد و پرسید&lt;br /&gt;
ایا گوسفند مرد ؟&lt;br /&gt;
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت.&lt;br /&gt;
اما صاحب خانه خواهد مرد، و&lt;br /&gt;
غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!&lt;br /&gt;
مرد شنید و به شدت برآشفت&lt;br /&gt;
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد!&lt;br /&gt;
خواهش میکنم کاری بکن !&lt;br /&gt;
پیامبر پاسخ داد:&lt;br /&gt;
 خداوند خروس را فدای تو کرد اما&lt;br /&gt;
آنرا فروختی،سپس گوسفند را&lt;br /&gt;
فدای تو کرد آن را هم فروختی ،&lt;br /&gt;
 پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن! ☝☝☝☝☝☝☝&lt;br /&gt;
حکمت این داستان :&lt;br /&gt;
خداوند الطاف مخفی دارد،&lt;br /&gt;
ما انسانها آن را درک نمی کنیم.&lt;br /&gt;
او بلا را از ما دور میکند ،&lt;br /&gt;
و ما با نادانی خود آن را باز پس میخوانیم !!!﻿&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://fareba20.kowsarblog.ir/title-6574&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مردی به پیامبر خدا ،حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت<br />
ای پیامبر میخواهم ، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی .<br />
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .<br />
اما مرد اصرار کرد<br />
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟<br />
جواب داد زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند.<br />
سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت<br />
روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم .<br />
دومی گفت ،نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد،<br />
آنگاه آن را میخوریم.<br />
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید،<br />
آنرا خواهم فروخت، و<br />
فردا صبح زود آنرا فروخت<br />
گربه امد و از دیگری پرسید<br />
آیا خروس مرد؟ گفت نه،<br />
صاحبش فروختش، اما،<br />
گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.<br />
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت.<br />
گربه گرسنه آمد و پرسید<br />
ایا گوسفند مرد ؟<br />
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت.<br />
اما صاحب خانه خواهد مرد، و<br />
غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم!<br />
مرد شنید و به شدت برآشفت<br />
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد!<br />
خواهش میکنم کاری بکن !<br />
پیامبر پاسخ داد:<br />
 خداوند خروس را فدای تو کرد اما<br />
آنرا فروختی،سپس گوسفند را<br />
فدای تو کرد آن را هم فروختی ،<br />
 پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن! ☝☝☝☝☝☝☝<br />
حکمت این داستان :<br />
خداوند الطاف مخفی دارد،<br />
ما انسانها آن را درک نمی کنیم.<br />
او بلا را از ما دور میکند ،<br />
و ما با نادانی خود آن را باز پس میخوانیم !!!﻿</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://fareba20.kowsarblog.ir/title-6574">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://fareba20.kowsarblog.ir/title-6574#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://fareba20.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=229054</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
